امشب به تو فکر میکنم در خلوت بی خوابی ام
حتی اگر عاشق تو بودن اشتباه است
قلبم مرا مجبور میکند که اشتباه کنم
چون در وجود تو گم شده ام
و طاقت این را ندارم که در کنار تو نباشم
هر چه دارم فدا میکنم تا بتوانم
تنها یک شب دیگر در کنار تو باشم
حاضرم جانم را به خطر بندازم
تا تو را در کنار خود حس کنم
چون تحمل این را ندارم
که با خاطره اهنگمان زندگی کنم
هر چه دارم امشب فدای عشق تو میکنم
ایاتو میتوانی احساس مرا درک کنی؟
که در خیال به چشمان تو نگاه میکنم
و میتوانم تو را در ذهنم به وضوح
روشن و رخشان ببینم
در حالی که تو بسیار از من دور هستی
مانند ستارهای در دور دستها که ارزویم را به ان میگویم.
هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم
همه رو به جون خریدم اما از تو نبریدم
هر جا بودم با تو بودم، هر جا رفتم او رو دیدم
تو سبک شدن تو رویا ،همه جا به تو رسیدم
اگه احساسم و کشتی اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه دل سپردی
بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت
یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت
نواي يگانه من تو اي هميشه بهار لب
به گفت وگو بگشاي چرا زبان نگاه من را
نميفهمي؟مگر نگاه پر از اشك من سخن
گو نيست.مگر جان تو از عاشقي هياهو نيست؟
چه روزها كه نديدم تو را و در دل من غم
جداي و انديه وصال تو بود. به شام خلوت من در
فضاي تنهايي چه ماه ها كه نبودي تو و
خيال تو بود سخن ز هجر تو در گوشه اسمان گفتم.
به جاي اشكم گل ستاره چكيد ز دوري تو .سخن
با ستارگان گغتم هزارسوزه به جان ستارگان
افتاد صداي گريه من در خلوت شب چنان گشت
كه مرغ اسمان از صدا افتاد .تو اي بهشت
خدا بيا به پاس دل مناز اين عشق مگذر كه
ما طاقت جدايي نيست ز سر بگير بوسه اشنايي
را كه هيچ عطر به از عطر اشنايي نيست....
| یادت باشه |
یادت باشه...گاهی وقت ها مثلا آخر شب ها که می خوای
بخوابی یه دل تنهایی هست که یکم اون ور تر می تپه برای تو......
یادت باشه فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی بدون اینکه
قفلشو بشکنی...
یادت باشه من شب ها حتی تو رویا هام با تو حرف میزنم تویی
که یادت و خیالت هم آرامش بخشه...
هیچ میدونی موقعی که یکم ازم دور میشی چقدر غصه دار
میشم اون وقته که چشمم دنبال چشای قشنگت میگرده
که با هر نگاه کلی انرژی ازشون دریافت میکنم.. دستام دنبال دست های
مهربونت میگرده تا بدونه هستی...همیشه میمونی...خودت میدونی
که این واژه ها نمیتونن اون چیزی رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..
وقتی میخوام از تو بنویسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم میارن حتی به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظیم فرود میارند...
وسط یه بیابون خشک و گرم یک گل سرخ زندگی میکرد که از تنهایی و
گرما دیگه کم کم داشت پژمرده میشد و از بین میرفت .
تا اینکه روزی رهگذری که داشته از اونجا رد میشده چشمش به گل
سرخ میفته و کمی بهش آب میده ، دیگه از اون روز به بعد رهگذر برای
گل سرخ آب میبرد و کمی کنارش می نشست ، روزی گل سرخ به
رهگذر میگه تو که اینقدر من رو دوست داری خوب منو پیش خودت
ببر که همیشه کنار همدیگه باشیم.
رهگذر کمی فکر میکنه و میگه : نمی تونم تو رو ببرم اونجایی که زندگی میکنم ،
آخه اونجا جایی برای رشد تو نیست .گل سرخ خیلی غمگین میشه و ....
رهگذر به گل سرخ میگه : ناراحت نباش ، هر روز میام پیشت میشینم
و تا اونجا که میتونم نمی زارم تنها باشی .
از اون روز خیلی گذشته و رهگذر و گل سرخ هر روز بیشتر
به همدیگه نزدیک میشن ...تا جایی که اگه گل سرخ یک روز
رهگذر رو نبینه ...
گلبرگاش میریزه و خودش هم پژمرده میشه
آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سربازارش برد
عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آم عشق کخ منصور سردارش بود
عاشقی باش که گویند: به دریا زد و رفت
نه که گویند: خسی بود که جویبارش برد
دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی گویی: طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
|
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را |
|
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را |
|
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
|
|
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را |
|
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او |
|
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را |
|
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم |
|
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را |
|
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست |
|
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را |
|
عاقلان خوشه چین از سر لیلی غافلند |
|
این کرامت نیست جز مجنون خرمن سوز را |
|
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست |
|
کان نباشد زاهدان مال و جاه اندوز را |
|
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم |
|
ریسمان در پای حاجت نیست دست آموز را |
|
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست |
|
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
|
سلام به دوستای گلم بچه ها یه وبلاگ به هتون معرفی می کنم
یه وبلاگ هست که برای ایران می نویسه و برای بازگشت اقتدار ایران
تاریخ از یاد رفته و به باد رفتمون می نویسه..
http://nationalist.blogfa.com/
می سوزم و می سوزم با زخم تو می سازم
با هر غزل چشمات من قافیه می بازم
پیش از تو فقط شعرم معراج غرورم بود
ای از همه بالاتر اینک به تو می نازم
این سفره خالی را تو نان غزل دادی
ای پر برکت گندم من از تو می آغازم
من اهل زمین بودم فواره نشین بودم
با دست تو پیدا شد بال همه پروازم
از شبنم هر لاله اسب و کوزه پر کردم
با عشق تو را دیدن تا اوج تو می نازم
هیهای مرا بشنو اسب و منو دل خسته
من چاوش بی خویشم با هق هق آوازم
راه سفر عاشق از گردنه بندان پر
نا مردم اگراز خون این باج نپردازم!
شهریار قنبری

مگه می شه تو رو دید و به ترانه نرسد
بگو م یشه تازه شد می شه تورو نفس کشید
مگه می شه از تماشای آتیش بازی گذشت
بگو می شه با تو تا آخر شعله ها دویو
مگه می شه تو رو دید و از سیده پر نشد
تور و دید و از سفرهای ندیده پر نشد
تو رو دید و از حریق شاپرک حرفی نزد
از هوای این همه نفس بریده پر نشد
آره میشه تا ستاره رفت
تا ته عشق تو باز دوباره رفت
بگو می شه تو رو فهمید
می شه از خوندن نترسید
می شه وزن عاشقانه
به غزل درد تو بخشید
می شه باز دیونه تر شد
می شه با تو در به در شد
می شه هم قد ستاره
از شب تو با خبر شد
آره می شه می شه تا ستاره رفت
تا ته عشق تو باز دوباره رفت
شهریار قنبری-آخر عشق

